دیگه موندم با این شاخهام چی کار کنم که مخفی کردنشون از
چشم شوشو خیلی سخته!
عصری خواهر مکرمه زنگ زدن که بگن بچه رو آوردن خونه اگه
میخوایم بریم دیدنش و من مراتب شکایتم رو به عرضشون رسوندم و گفتم تا حالا چرا زنگ
نزدی و بی خبرمون گذاشتی که شروع کرد به صغری کبری چیدن که منظورمون این بوده که
اگه اتفاقی افتاد خبرتون می کنیم و اینا!! و من ساده دل هم این اعتراف رو به حساب
عذرخواهی گذاشتم و دلم رو باهاش صاف کردم! و گفتم به مامان هم زنگ بزن و از دلش در
آر!
چند ساعت بعد شیبا (خواهر کوچیکم) از خونه خواهر مکرمه!!
زنگ زد و گفت مامان رو برده بوده دکتر که بهشون زنگ زده دعوتشون کرده و اونا هم از
مطب دکتره رفتن اونجا!!! من که کلی تعجب کرده بودم گفتم می ذاشتیم کلامش منعقد بشه
بعد پشت درشون ظاهر می شدین!!!!! مگه مامان نمی گفت ناراحت شده دلش شکسته و ال و
بل؟!!!
یکی دو ساعت بعد بازم شیبا زنگ زد اما این بار از خونه
خودشون! با تعجب ازش پرسیدم چه عجب دل کندین؟! چون بهش سفارش کرده بودم شب نمونن
اونجا خودشونو سبک نکنن و اینا! که شیبا گفت رسما بیرونمون کردن!!!!!!!!! روانی
اعظم وقتی شیبا به مامانم میگه که دیگه کم کم پاشن که رفع زحمت کنن خیلی بی ادبانه
میگه که تو خودت برو مامانت شب میمونه! که جیبا میگه نه مامانم رو می برم نمی خوام
بمونه! کههههههههههه... یه هو میگه خواهر مکرمه با داد و بیداد عذرشون رو می خواد
و رسما با کلماتی که در شان خودش و شوهرشه بهشون میگه که برن!!!!!!
شیبا پا میشه که بیاد اما مامان خانوم هنوز نشسته بودن که
حرفهای آب نکشیده خواهر مکرمه مان رو تحویل بگیرند و اونی که با سرافکندگی برمی
گرده شیباست!!! این مامان من دفعه اولش نیست که اینجوری آدم میفروشه! یه بار یادمه
سر جریان مهریه همین عتیقه گذاشت که روانی به من توهین کنه و به روی مبارکشون
نیاوردن! یه بار دیگه سر جریان عمل و بستری شدنش که همه کاراشو من و شوشو کرده
بودیم وقتی همین روانی رو که اومد ملاقاتش (لازم به توضیح نیست که بازهم دست خالی
اومده بودن) دید همچین گل از گلشون شکفت که کف همه حضار برید! انگار یوسف گم گشته
اشون رو پیدا کرده بودن ! چرا؟! چون آقا و خانوم اون چند ماهی رو که ما در حول و
ولا و دوندگی بودیم خودشون رو آفتابی نکرده بودن و بعد بوقی داشت ازشون رونمایی می
شد! من که واقعا حالم بد شده بود کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و برگشتیم
با شوشو خونه. روز مرخص شدنشون هم رفتم که بیارمشون لام تا کام تا خونه باهام حرف
نزد و وقتی گذاشتمش خونه شون و نخواستم دیگه برم تو و بشینم مامان خانوم بغضشون
منفجر شد و تشکر جانانه ای ازم کردن که من با گریه راهی خونمون شدم ! تازه رسیده
بودم که داداشیم اومد دم در و خرج بیمارستان مامان رو که من پرداخت کرده بودم داد
دستم و رفت گفت بابا پایین منتظره باید برم!!!!!!!
خلاصه واقعا درموندم! شوشو حق داره که میگه مامانت اینا
خودشون اونا رو جریح کردن! واقعا راست میگه! من که کلا تو حکمت کاراشون موندم!
حالا از مامانم بپرسی من جون و عمر و نفسشم!! اما نذاشنه یه لحظه خوش از زمان
نامزدی تا ازدواجم داشته باشم از بس که شوشو رو می چزوندن! باور کنید دلم نمی خواد
عکسهای اون موقع رو ببینم ! افسرده می شم!
نمی دونم خدا چرا آرزومو برعکس برآورده کرد؟! من از بچگی
آرزو داشتم یه فامیل بزرگ و پر رفت و آمد داشته باشم چون یه دوستی داشتم که یا
دائم مهمونی بود و یا مهمون داشتن با یه عالمه بچه هم سن و سال خودش درست بر خلاف
ما!!! اما حالا ببین چی شده؟!! حتی بعضی وقتها دلم نمی خواد برم خونه پدری یا با
خانواده خواهرم رابطه داشته باشم! خواهر مکرمه که دیگه برام تموم شده اس ! با
مامان خانوم آدم فروشم چیکار کنم؟!!

با شوشو هم آشتی آشتی ام... خداییش این نابسامانی کاری اخیر بد جوری روح و روان خسته امون رو تحت تاثیر قرار داده و هر دومون شدیم پنبه نفتی!! مستعد آتیش! قبلا تو این فیلم هندی های تولید وطن نشون می داد یه مردی ورشکست میشه بعد زنش طلاق میگیره و اینا ! حالا فهمیدم عین حقیقت رو فیلم کردن و همین جا از کارگردان هایی که تمام عمر بهشون خندیدم عذر می خوام
ایشالا خدا شوخیه کاری با هیچ مردی نکنه که بد جوری بی جنبه اند در این مورد و خیلی مساله رو جدی می گیرن آقایون! حتی اگه پای نیاز مالی هم وسط نباشه!
هر چی اصرار کردم بمون تا کامل بوی رنگ بره بعد برو موثر نیافتاد و رقت و کلی تشکر و اینا و اینکه خیلی بهش خوش گذشته 
موهامو که رنگ بنفشش رفته بود رو گفتم یه قهوه ای طبیعی بذاره دیگه از بس رنگهای جینگول کردم خسته شدم میخوام طبیعی باشم!
موهام رو هم مصری فانتزی بلند , کوتاه کردم!!!
ایشالا که قطعی میشه 



و این کار جسارتی لازم داشت که از آدمهای پستی مثل اونا بعید بود ولی اونقد رو مخشون کار کردم که جواب داد!!
سه شنیه بعد از آخرین جلسه پرباری (!!!) که با هم داشتیم برای بار n ام مواضعم رو برای اون کودن ها شرح دادم و کلا آب پاکی رو ریختم رو دستشون! تو ماشین در راه برگشت به خونه بودم که منشیه زنگ زد و با ترس و لرز اون خبر مسرت بخش رو داد و من هم گقتم باید کتبا اعلام بشه که اگه شما نامه ای دیدید من هم تا امروز دیدم! موسس و اولین کارمند یه شرکت رو اخراج کنی اونم بدون مقدمه و تلفنی و بدون اعلام کتبی!! اینا همچین آدمهایی هستن!! عزل و نصب های شبانه!! و چون من می دونستم این خواب رو گذاشتن آخر سال تعبیر کنن و تا اون موقع من رو بچزونن منم پیش دستی کردم و اونا هم عین یه چارپای خوب همون کاری رو کردن که من می خواستم!
می خواستم بنویسم برادر شوشو قول داده!! ماشین که خرید هر هفته مامان جونش رو بیاره تهرون!
بگو آخه پسر خوب تو میخوای بری با دوست دخترت حال و حول چرا من رو تو زحمت می ندازی؟!!!
می خواستم بگم شوشو بازم یه پروژه دست گرفته!!!!!!!!! عمق فاجعه رو هیچ کس درک نمیکنه جز من! پروژه گرفته یعنی تا اتمامش خواب و خور و تفریح و کلا زندگی تعطیل! روانی میشم وقتی میرم خونه لپ تاپش رو پاشه! داریم شامی چایی چیزی می خوریم منتظره برنامه ران شه! وقتی دارم میرم که بخوابم در حالیکه به صفحه مانیتور لپ تاپ زل زده یه دستشو میاره بالا و میگه شب به خیر!!!!!!
