درباره نویسنده
می نویسم تا رها شوم..........
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
دوستان من
  • بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید
  • تقویم زندگی من
  • خانم زیگزاگ و آقای زیپ
  • خوشبختی دات آی آر
  • خوشبختی زیر پوست من
  • زن بابای امروزی
  • گیلاس خانومی هستم
  • لیمو
  • ماجراهای گلابتون بانو
  • ماجراهای مارگزیده
  • مامانم شده مادرشوهرم
  • مژی جون و شوشو
  • من اگه مادر شوهر بشم
  • یک پزشک
کدهای اضافی کاربر



رنگین کمان
قسمت آنهائیست كه تا آخرین نفس زیر باران می مانند
ای خداااااااااااااااااااا!!!!!!!!!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٧

دیگه موندم با این شاخهام چی کار کنم که مخفی کردنشون از
چشم شوشو خیلی سخته!

عصری خواهر مکرمه زنگ زدن که بگن بچه رو آوردن خونه اگه
میخوایم بریم دیدنش و من مراتب شکایتم رو به عرضشون رسوندم و گفتم تا حالا چرا زنگ
نزدی و بی خبرمون گذاشتی که شروع کرد به صغری کبری چیدن که منظورمون این بوده که
اگه اتفاقی افتاد خبرتون می کنیم و اینا!! و من ساده دل هم این اعتراف رو به حساب
عذرخواهی گذاشتم و دلم رو باهاش صاف کردم! و گفتم به مامان هم زنگ بزن و از دلش در
آر!

چند ساعت بعد شیبا (خواهر کوچیکم) از خونه خواهر مکرمه!!
زنگ زد و گفت مامان رو برده بوده دکتر که بهشون زنگ زده دعوتشون کرده و اونا هم از
مطب دکتره رفتن اونجا!!! من که کلی تعجب کرده بودم گفتم می ذاشتیم کلامش منعقد بشه
بعد پشت درشون ظاهر می شدین!!!!! مگه مامان نمی گفت ناراحت شده دلش شکسته و ال و
بل؟!!!

یکی دو ساعت بعد بازم شیبا زنگ زد اما این بار از خونه
خودشون! با تعجب ازش پرسیدم چه عجب دل کندین؟! چون بهش سفارش کرده بودم شب نمونن
اونجا خودشونو سبک نکنن و اینا! که شیبا گفت رسما بیرونمون کردن!!!!!!!!! روانی
اعظم وقتی شیبا به مامانم میگه که دیگه کم کم پاشن که رفع زحمت کنن خیلی بی ادبانه
میگه که تو خودت برو مامانت شب میمونه! که جیبا میگه نه مامانم رو می برم نمی خوام
بمونه! کههههههههههه... یه هو میگه خواهر مکرمه با داد و بیداد عذرشون رو می خواد
و رسما با کلماتی که در شان خودش و شوهرشه بهشون میگه که برن!!!!!!

شیبا پا میشه که بیاد اما مامان خانوم هنوز نشسته بودن که
حرفهای آب نکشیده خواهر مکرمه مان رو تحویل بگیرند و اونی که با سرافکندگی برمی
گرده شیباست!!! این مامان من دفعه اولش نیست که اینجوری آدم میفروشه! یه بار یادمه
سر جریان مهریه همین عتیقه گذاشت که روانی به من توهین کنه و به روی مبارکشون
نیاوردن! یه بار دیگه سر جریان عمل و بستری شدنش که همه کاراشو من و شوشو کرده
بودیم وقتی همین روانی رو که اومد ملاقاتش (لازم به توضیح نیست که بازهم دست خالی
اومده بودن) دید همچین گل از گلشون شکفت که کف همه حضار برید! انگار یوسف گم گشته
اشون رو پیدا کرده بودن ! چرا؟! چون آقا و خانوم اون چند ماهی رو که ما در حول و
ولا و دوندگی بودیم خودشون رو آفتابی نکرده بودن و بعد بوقی داشت ازشون رونمایی می
شد! من که واقعا حالم بد شده بود کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و برگشتیم
با شوشو خونه. روز مرخص شدنشون هم رفتم که بیارمشون لام تا کام تا خونه باهام حرف
نزد و وقتی گذاشتمش خونه شون و نخواستم دیگه برم تو و بشینم مامان خانوم بغضشون
منفجر شد و تشکر جانانه ای ازم کردن که من با گریه راهی خونمون شدم ! تازه رسیده
بودم که داداشیم اومد دم در و خرج بیمارستان مامان رو که من پرداخت کرده بودم داد
دستم و رفت گفت بابا پایین منتظره باید برم!!!!!!!

خلاصه واقعا درموندم! شوشو حق داره که میگه مامانت اینا
خودشون اونا رو جریح کردن! واقعا راست میگه! من که کلا تو حکمت کاراشون موندم!
حالا از مامانم بپرسی من جون و عمر و نفسشم!! اما نذاشنه یه لحظه خوش از زمان
نامزدی تا ازدواجم داشته باشم از بس که شوشو رو می چزوندن! باور کنید دلم نمی خواد
عکسهای اون موقع رو ببینم ! افسرده می شم!

نمی دونم خدا چرا آرزومو برعکس برآورده کرد؟! من از بچگی
آرزو داشتم یه فامیل بزرگ و پر رفت و آمد داشته باشم چون یه دوستی داشتم که یا
دائم مهمونی بود و یا مهمون داشتن با یه عالمه بچه هم سن و سال خودش درست بر خلاف
ما!!! اما حالا ببین چی شده؟!! حتی بعضی وقتها دلم نمی خواد برم خونه پدری یا با
خانواده خواهرم رابطه داشته باشم! خواهر مکرمه که دیگه برام تموم شده اس ! با
مامان خانوم آدم فروشم چیکار کنم؟!!

 

نظرات ()



از پس غیبت کبری!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/۱۱/۱٦
  • دوشنبه هفته پیش برای اولین بار خاله شدم.اما فقط تا پنجشنبه
    اش!! برای جوجه مون اتفاقی نیافتاده و خدا رو شکر حالشم خوبه.اما حال من خیلی بده
    و حال کسی رو دارم که عزیزی رو از دست داده (دور از جون جوجوم).دوشنبه حول و حوش
    ساعت 4 بود که برای اولین بار دیدمش و اونقدر خوشحال شدم و چنان حسی در من فوران
    کرد که فکر نمی کردم در ملاقات اول بهم دست بده! با همون نگاه اول چنان مهرش به
    دلم نشست که وقتی پنجشنبه شنیدم به خاطر زردیش تو بیمارستان بستریش کردن های های
    گریه کردم!! خودم هم نمی دونم چه ام شده و چرا اینقدر مهر جوجه به دلم افتاده !!
    انگار من زاییدمش!!! آخه قبلش هیچ ایده ای راجع به خاله شدن نداشتم و در زمان
    بارداری آبجی خانوم هم هیچ حسی بهش نداشتم هیچی!!

چهارشنبه اولین باری بود که رفتم تو خونه شون ببینمش و
کادوشونو بدم. مامان هم که از شب قبل زایمان رفته بود پیشش و اونجا بود.خواهر بزرگ
روانی (روانی = شوهر آبجی خانوم) هم اونجا بود. روانی به این دلیل که خانوادگی به
طرز وحشتناکی دوست دارن برن رو نرو طرف مقابل و امکان نداره یه جمله از دهن
کثیفشون خارج بشه که توش متلک و حرفهای سخیف نباشه! هر چی ما قربون صدقه جوجه می
رفتیم یه چیزی در همون راستا می پراند و از اونجا که من و مامان اینا و بچه ها
خیلی سرخوش بودیم تحملمون هم رفته بود بالا و بیشتر از پیش ندید گرفته شد تا خسته
شد و از اتاق زائو بدون خدا حافظی گورشو گم کرد رفت بیرون! میگن جوون بوده شوهرش
تون به تون شده و ننه بابای شوهره با وجود خواستگارای بیشمارش!! نذاشتن شوهر کنه
عقده ای شده!!! اینو روانی در توجیه رفتارهای آدم به دور خواهر جانشان فرمودن!!

خلاصه با وجود قوانین سفت و سخت اعم از اینکه بابا اینا و
بچه ها حق ندارن به بهونه این که مامان اینجاس یا دیدن بچه دائم بیان خونه اشون
پلاس شن !! (مثال هم آورده بودن مثلا بشینن جلوی تلویزیون و رو مبل لم بدن و
اینا!!!!) یا ماچ و بوسه غدقن (که البته همه ما قبلش اینو می دونستیم و چنین قصدی
هم نداشتیم) و شستن دستها قبل از تماس با بچه و هزار و یک خرده فرمایش دیگه که ما
هم برای اینکه حسن نیتمون رو نشون بدیم و بگیم که درکشون می کنیم و این محدودیتها
بهمون بر نخورده , ده تای دیگه هم از طرف خودمون بهش
اضافه کردیم!!!!

یعنی می خوام بگم اونقدر همه سرخوش بودیم که نه بی
احترامیهای روانی و نه خرده فرمایشات آبجی خانوم , هیچکدوم رو نمی دیدیم! اگه من ریش گرو
نمی ذاشتم روانی می خواست داداشیمو که این همه واسه جوجه ذوق داشت ,
از دیدنش محروم کنه چرا که آبجی خانوم داره به بچه شیر میده !!! و تا طفلی داداشی
از نشیمن راه میافتاده سمت اتاقی که آبجی خانوم بوده با لحن بدی منعش می کرده !
اگه اون روز اونهمه خوش نبودم روانی رو به خاطر بغض داداشی خفه می کردم! البته
آبجی خانوم هم از این طرف ما و مخصوصا مامان بیچاره ام رو مورد عنایت قرار می داد
و هی می گفت آی آی این کار و نکن آی آی اون کار رو نکن یا "هیچ کدوم یه
ماشالا تو دهنشون نیست " و از این حرفها یا پنج دقیقه یه بار به من گیر میداد
که چرا من یکی نمیارم و دایم به سنم اشاره می کرد که انگار دارم پنجاه رو رد می
کنم !

تا اینکه پنجشنبه صبح مامان اس ام اس داد بچه زردیش بیشتر
شده آوردنش بیمارستان و یکی دو خبر دیگه از حال نی نی تا وقتی مامان اونجا بود و
بعد به فرمایش روانی مامان رو فرستادن خونه تا اگه نیاز شد باهاش تماس بگیرن که
برسه خدمتشون!! خلاصه بعد از اون ارتباط ما باهاشون قطع شد یعنی هرچی با گوشیهاشون تماس گرفتیم اس ام اس فرستادیم , پیغام گذاشتیم هیچ کی به ما خبری نداد و حال ما رو میشه حدس زد تو این بی خبری! حتی خونه که رفته بوند منشی تلفنی رو هم خاموش کرده بودن که دیگه پیغام نذاریم به عوض اینکه زنگ بزنن ما رو از نگرانی در بیارن!!! تا اینکه جمعه مامان موفق شده بود با روانی تماس بگیره و روانی هم در کمال خونسردی گفته بود "خوووووووب! همه حالشون خوبه ! اگه خواستیم شما دوباره بیاین خودمون باهاتون تماس می گیریم"!!!!!

ما رو می گی !!! انگار تازه از خواب خوش بیدار شدیم چنان حال افسردگی بهمون دست داد که نگو! همه تازه فهمیدیم که بعد از تقدیم هدایایی که از قبل سفارش شده بود با ما دیگه کاری نیست و هر وقت اولیای محترم صلاح بدونن برای چند دقیقه می تونیم برای دیدن بچه مصدع اوقاتشون بشیم. در ضمن اگه شما یه شیرینی به مناسبت تولد این نوزاد از دست اولیای نوزاد به دهن گذاشتید ما هم گذاشتیم و یا حتی یه فنجان چای !! شام و ولیمه پیش کش!! البته به جز ما باقی فوامیل روانی مورد انعام قرار گرفته بودند به طور جداگانه و صد البته سهم گوشت قربانی که به ما فقط عکس گوسفندش را نشان دادند که پزش را داده باشند اگر سهممان را ندادند! که ما که سهم نخواستیم , بخورد توی سر ندید بدیدشان! تنها کسی که شیرینی به  دهان ما گذاشت همان روز اول بابا جانمان در بیمارستان بود که با یه جعبه بزرگ شیرینی به همه ملاقات کنندگان با سرخوشی تعارف می کرد.

خلاصه این چند روز در حال مراقبه هستیم که مهر این جوجه را از دل بیرون کنیم یا حداقل یه خرده نرمالتر دوستش بداریم چون با این تفاسیر کارمان به دارالمجانین خواهد کشید!

  • از باقی قضایای قبلترش هم اینکه نمردیم  ا.خ.لال گ.ر امن.یت م.ل.ی هم شدیم! و فعلا با قرار و.ث.ی.ق.ه برای خودمان ول می چرخیم (البته اتهام آنقدر احمقانه بود که ولمان کردند و تنها وثیقه خواستند)مگرنه اگر سر و صاحب و از همه مهمتر پول نداشتیم الان شوشو باید گوشه هلف دونی بود! بعله! ساز.مان ازمون شکایت کرده!! اینم آخر و عاقبت خرکاری برای د.و.ل.ت فخیمه! (یکی تو همون خراب شده یه بار اون اوایل به شوشو گفته بود همیشه پادشاهها معمار قصراشونو میذاشتن لای دیوارهای قصر و روش ماله می کشیدن !!! شما هم مواظب خودتون باشید و ما تنها یه لبخند ژکوند تحویلش دادیم!! )هنوز شکایت از منو به جریان ننداختن ولی موندیم برای من ضامن معتبر!! از کجا گیر بیاریم؟!! دیدید دفعه بعد از ا.و.ی.ن پست فرستادم !!
  •  وکیل شکایت اداره کارمون (ماشالا یکی دو تا نیست این شکایتها که) واسه شکایت شمسی خانوم که بنده باشم جای خوانده رو
    عوضی نوشته بود یه ماه کارم عقب افتاد.البته حکم بدوی (چه وارد شدم!) شوشو به نفعش صادر شد اما اونا برای اینکه لال از دنیا نرفته باشن اعتراض دادن تا کار بازم کش پیدا کنه!
  • اگه حال و حوصله ای داشته باشم صبح ها می رم باشگاه! اگه نه
    که غمبرک می زنم!
نظرات ()



ولله منت...
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/۱٠/٥

خدا روشکر گوش شیطون کر چشمش کور.... همه چی آرومه بغل با شوشو هم آشتی آشتی ام... خداییش این نابسامانی کاری اخیر بد جوری روح و روان خسته امون رو تحت تاثیر قرار داده و هر دومون شدیم پنبه نفتی!! مستعد آتیش! قبلا تو این فیلم هندی های تولید وطن نشون می داد یه مردی ورشکست میشه بعد زنش طلاق میگیره و اینا ! حالا فهمیدم عین حقیقت رو فیلم کردن و همین جا از کارگردان هایی که تمام عمر بهشون خندیدم عذر می خوام خجالت ایشالا خدا شوخیه کاری با هیچ مردی نکنه که بد جوری بی جنبه اند در این مورد و خیلی مساله رو جدی می گیرن آقایون! حتی اگه پای نیاز مالی هم وسط نباشه! 

آیجی خانوم دیشب رفت خونه اشون و جاش خیلی خالیه افسوس هر چی اصرار کردم بمون تا کامل بوی رنگ بره بعد برو موثر نیافتاد و رقت و کلی تشکر و اینا و اینکه خیلی بهش خوش گذشته مژه

امروزم رفتم آرایشگاه و دیگه کار نموند که نکنم!!نیشخند موهامو که رنگ بنفشش رفته بود رو گفتم یه قهوه ای طبیعی بذاره دیگه از بس رنگهای جینگول کردم خسته شدم میخوام طبیعی باشم!زبان موهام رو هم مصری فانتزی بلند , کوتاه کردم!!!نیشخند و رنگ ابرو و اپیلاسیون ! هفتاد تومن سلفیدم خلاصه! اما عوضش هم روحیه خودم عوض شد هم شوشو جونم ماچ

تازه یه خبر خوب هم که شوشو منتظرش بود امروز یهش رسید اما تا قطعی شدنش خیال باطل ایشالا که قطعی میشه لبخند

نظرات ()



وقایع اتفاقیه!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/۱٠/۱

آقا به مراسم هفت عموجان تشریف نیاوردن و کاری کردن که من هم با اعصاب خرد برم اونجا! از بهونه و توضیح جور کردن برای تنها رفتن به جایی واسه بقیه متنفرم اما مجبور شدم اون شب هم تو روی همه بخندم و با خونسردی تمام بگم "کسالت داشتن , عذر خواستن"!

از اون شب تا حالا باهاش صحبت نمی کنم.

مهمونی شب یلدا در ظاهر به خوبی و خوشی برگزار شد و فکر می کنم به همه خوش گذشت.حداقل تمام سعی من که این بود به همه خوش بگذره. مامان پیش بابا مونده بود و نیومد.بابا سرمای بدی خورده و کلا به خاطر آبجی خانوم هم مراعات کرد و نیومد.بزرگ هم تا دیر وقت کلاس داشت و رفت خونه بخوابه! داداشی و شیبا اومدن و شیبا به سفارش من آجیل شب چله و شیرینی هم گرفته بود که با خودش آورد چون می دونستم از شوشو آبی برای من گرم نمیشه.من هم انارهایی که تو خونه داشتیم رو همه رو دون کردم و آماده کردم .همسر آبجی خانوم هم شیرینی گرفته بود. بعد از شام چای و شیرینی و میوه و آجیل آوردم و دور هم کلی به حرفهای همسر آبجی خانوم خندیدیم.آدم عجیبیه این همسر آبجی خانوم ! وقتی ما با مامانم اینا خونه اشون بعد بوقی که اونم با دعوت می ریم همه اش تو قیافه اس و لام تا کام به جز سلام و خداحافظ با کسی حرف نمیزنه!!! یه بارم که برای اولین و آخرین بار تشرف ما همزمان شده بود با نزول اجلال خواهرهای افاده ای خودش , ظرف میوه و شیرینی رو به ما تعارف می کرد می برد میذاشت جلوی فامیلهای خودش و خودشم همونجا می نشست پیش اونا و خوش و بش! من به خواهرم تذکر دادم که به شوهرش اگه نمیفهمه داره چیکار میکنه حالیش کنه یا ما رو با اینا دعوت نکنه! که آبچی خوشحال من فرمودن این چیزها به ایشان مربوط نمی شود و فقط می تواند ما را با طایفه شوهرش یک جا دعوت نکند همین!

سه شنبه ساعت 10در مراسم بودیم که تلگرافی خبر دار شدیم به جای صبح چهارشنبه قرار است همان شب حول و حوش 11 تا 11 و نیم تشریف بیاورند منزل ما که ما هم از مراسم فلنگ را بستیم و به بزرگ گفتم من را تا منزلمان برساند که زودتر رخت عزا از تن به در آوریم که آبجی خانوم از واقعه ناگوار خبردار نشوند.

ساعت از دوازده گذشته بود که آبجی خانوم زنگ زد که بگوید تا ده دقیقه دیگر راه می افتند!!!!!! و من فقط سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و بروز ندهم چقدر از یه لنگه پا ماندن از ساعت ده و نیم تا حالا و تحمل قیافه ناراضی شوشو طاقتم طاق شده !!یک ربع به یک رسیدند و همسر آبجی خانوم تا 2 ماند و بعد رفت.

شب چله هم که ساعت از 12 گذشت همسر مربوطه پس از خرج کوپن بذله گوییهایشان مثل بچه هایی که از وقت خوابشان گذشته شروع کردند به جان آبجی خانوم نق و نوق که خواب دارند!!! خواهرجان ما هم تخت ما را پیش کش همسر عزیزشان کردند و ایشان هم رفتند که بخوابند! من به دلیل وضعیت ویژه آبجی خانوم تخت دو نفره امان را در اختیارش گذاشتم مگر نه به هیچ وجه دلم نمی خواهد کس دیگری آنجا بخوابد!!!!!!

امشب هم که دم  غروب همسر مربوطه آمدند و به همراه آبجی خانوم به دیدار یکی از دوستانشان رفتند و هنوز که ساعت 11:31 دقیقه است برنگشته اند! خواهر من که تکلیفش روشن است! هیچگاه در زندگی به خودش فشار نمی آورد تا راجع به عواقب کارش قکر کند و یا کلا با خودش جدی فکر کند! اما همسر موزمارش را مطمئنم که با خودش عهد کرده صبر من رو اندازه کنه! تا آخرش بگه دیدی خواهرت تحمل نکرد دو روز خونه اشون باشی! حالا تو بیا حالیه این خواهر ما بکن موضوع اصلا چیه؟!! وحی منزل همونیه که همسر گرامیشون میگه! آخه صابونش به تنم خورده!!

می دونم شوشو هم داره تحمل میکنه اما از اونجایی که باهاش قهرم به روش نمیارم!

از اونجایی که همیشه در حسرت داشتن فامیل با محبت و سالم و پر رفت و آمد بودم و مامان و بابا هم کاری نمی کنن که حداقل خانواده خودمون رو که فعلا دو تا داماد داره دور هم جمع کنن, من تمام سعی ام رو می کنم که حلقه اتصال خانواده ها باشم مگر نه صد سال دلم نمی خواست اون داماد بی فکر و به خیال خودش زرنگ رو تحمل کنم!

اما بعضی وقتها کم میارم! مثل الان که شوشو هم همکاری نمیکنه و ساز مخالف کوک کرده!

ساعت 12 نوشت : آبجی خانوم تماس گرفتن شب منزل دوستشان می مانند چون همسرشان با دوستش کارش زیاد است! فردا هم می روند به منزل در حال رنگشان سر بزنند و با اس ام اس به من خبر می دهند که برای ناهار منتظرشان باشم یا نه!

نظرات ()



اندر احوالات آتی به ظاهر آزاد!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/٩/٢٩

عمو جان عزیزم دیگه بین ما نیست! افسوس خبر رفتنش رو صبح سه شنبه تو خواب و بیداری مامان تلفنی بهم داد! باورم نمیشد! عمو که چیزیش نبود! وقتی رسیدم و شیون های دلخراش دختر عموها و زن عمو رو دیدم باورم شد که دیگه عموی خوبم , عموی مهربونم رو نمی بینم. هشت نه ماهی میشد که ندیده بودمش اما با دختر عمو صحبت کرده بودیم و شوشو یه بار پسر عمو رو بیرون دیده بود ولی هیچ کدوم نگفتن که عمو جراحی شده و دو سوم معده اش رو برداشتن ! و حالا سه ماه بعد از اون عمل یهو حالش خراب میشه و افت فشار شدید و بردن به بیمارستان و برنگشتن! همه اش در کمتر از ده ساعت اتفاق افتاده بود! به همین خاطر همه تو شوک بودن چون بعد عمل حال عمو تا همین روز قبل از به کما رفتن و بیدار نشدنش خوب بوده. زن عمو می گفت اون موقع که تو بیمارستان واسه عمل بستری بوده هر کی از جلو در اتاقش رد میشده فکر می کرده بابا ی منه و خیلی دلش میخواسته بابا رو ببینه چون یه کدورتی بینشون بود که از عید خونه همدیگه نرفته بودن و در جواب اعتراض ما که گفتیم چرا به ما خبر ندادین می گفتن فکر می کردیم می دونین اما دلتون نمی خواد بیاین!!!!!! همه اش لجبازی ها و استدلالهای بچه گانه!! عمو رفت در حالی که دلش هوای برادرش و برادرزاده هاشو کرده بود و این حالمو خیلی بد میکنه!

ما چند بار بعد ازدواجمون رفتیم خونه عمو اینا اما با این که نزدیک هم بودیم اونا برای بازدید ما نیومدن! این شد که شوشو قدغن کرد تا وقتی اونا بیان ما بریم خونه اشون.البته من همیه اینا رو از چشم زن عمو می بینم! یه بار هم عمو به کنایه در جواب ما که چرا نمیاین خونه ما ولی دائم خونه فامیلهای زن عمو هستین گفت اونا عزیزالله هستن ! رو حاضر با زن عمو مشکلی نداریم اما من همیشه احساس می کردم که ما رو دوست نداره مخصوصا بعد از ازدواج من انگار بهش برخورده بود که منتظر پسرعموجانم نموندم و وضع زندگیمون رو هم که دید انگار حسادتش بیشتر شد اما خداییش چیزی تا حالا بروز نداده و جز احترام ازش ندیدیم! ولی این مورد عمو که به ما خبر ندادن واقعا شاهکار بود!!!!! عصبانی

خلاصه که امروز مراسم هفت عموجان برگزار میشه و الحق که پسر عموها سنگ تموم گذاشتن.بنده خدا ها پشتشون حسابی خالی شد.خدا بهشون صبر بده.

از اوضاع کار و بار بگم که از وقتی که میرفتم شرکت سرم خیلی شلوغ تره البته پیش بینی می کنم از هفته آینده موج کم فشار از راه برسه و بتونم یه نفسی بکشم! موضوع عمو رو به آبجی خانوم که هشت ماهه بارداره نگفتیم و از فردا تا پنجشنبه مهمون منه چون دارن خونه اشونو رنگ می کنن و خدا خدا می کنم نگه بریم به عمو اینا و دختر عموها که حسابی با هم جیک تو جیکن سر بزنیم که نمی دونم باید چه فیلمی براش بازی کنم! متفکر

شوشو هم چندان حال و روز خوشی نداره و گاهی سیمهای اعصاب منو هم دست کاری میکنه. سر جریان عمو خیلی کمک کرد اما بعدش با هم بحث کردیم سر درجه علمی و اجتماعی خانواده هامون!!!!! که دوباره خودش رو لعنت کرد که واسه خانواده من قدمی بر نداره و امروزم از صبح هی به بهانه های مختلف میره بیرون که با من به مراسم هفت نیاد!!! چشم

مامان اینا هم که دیدن فردا شب آبجی خانوم خونه ماست تصمیم گرفتن شب یلدا بیان اینجا دور هم باشیم و من موندم با این فیلم جدیدی که شوشو درآورده این مهمونی ختم به خیر میشه؟! من که کار خودمو میکنم و از شوشو هم چیزی نمی خوام به جز اینکه رو اعصاب من راه نره حداقل تا جمعه! بازنده

نظرات ()



آتی آزاد شد!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/٩/۱۳

بلاخره اخراجم کردن و یه نفس راحت بعد مدتها کشیدم!اوه و این کار جسارتی لازم داشت که از آدمهای پستی مثل اونا بعید بود ولی اونقد رو مخشون کار کردم که جواب داد!! هوراسه شنیه بعد  از آخرین جلسه پرباری (!!!) که با هم داشتیم برای بار n ام مواضعم رو برای اون کودن ها شرح دادم و کلا آب پاکی رو ریختم رو دستشون! تو ماشین در راه برگشت به خونه بودم که منشیه زنگ زد و با ترس و لرز اون خبر مسرت بخش رو داد و من هم گقتم باید کتبا اعلام بشه که اگه شما نامه ای دیدید من هم تا امروز دیدم! موسس و اولین کارمند یه شرکت رو اخراج کنی اونم بدون مقدمه و تلفنی و بدون اعلام کتبی!! اینا همچین آدمهایی هستن!! عزل و نصب های شبانه!! و چون من می دونستم این خواب رو گذاشتن آخر سال تعبیر کنن و تا اون موقع من رو بچزونن منم پیش دستی کردم و اونا هم عین یه چارپای خوب همون کاری رو کردن که من می خواستم!مژه

با شوشو رفتیم پیش وکیلمون و شکایتمون رو به جریان انداختیم و اول واسه دست گرمی یه اظهار نامه میره براشون که نذاشتن من چهارشنبه در محل کارم حاضر شم که بعدا مدعی نشن من بدون اطلاع محل کارم رو ترک کردم!

درسته که در این 6 سال از لحاظ مالی پیشرفت داشتیم اما وقتی با شوشو رفتیم تا برای من لپ تاپ بخریم یه کوچولو دلم گرفت! یاد 6 سال پیش افتادم که با شوشو رفتیم لپ تاپ خریدیم تا توی خونه هم کار کنیم و پروژه رو به جایی برسونیم تا شرکتمون بزرگ بشه که بعد از 5 شیش سال بشینیم و سودشو برداشت کنیم! افسوس حالا بعد 6 سال رفتیم لپ تاپ خریدیم که بازم از صفر شروع کنیم در شرکت تازه تاسیسمون خنثی

البته داریم به طور جدی به رفتن هم فکر می کنیم.فعلا به هدف ادامه تحصیل تا ببینیم چی پیش میاد! اینجا مملکتیه که اگه بخوای آبادش کنی خونه ات رو ویران می کنن و اگه می خوای خونه ات آباد شه باید در ویرانی مملکتت بکوشی!(دکتر حسابی)

نظرات ()



اولتیماتوم!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/٩/٧

می خواستم وقتی دوباره میام اینجا از ماشین ظرفشویی جدیدم بنویسم که چقدر دختر خوبیه و کلی کمک حالم شده تو کارای خونه! قلب می خواستم بنویسم برادر شوشو قول داده!! ماشین که خرید هر هفته مامان جونش رو بیاره تهرون! کلافه  بگو آخه پسر خوب تو میخوای بری با دوست دخترت حال و حول چرا من رو تو زحمت می ندازی؟!!! ابرو می خواستم بگم شوشو بازم یه پروژه دست گرفته!!!!!!!!! عمق فاجعه رو هیچ کس درک نمیکنه جز من! پروژه گرفته یعنی تا اتمامش خواب و خور و تفریح و کلا زندگی تعطیل! روانی میشم وقتی میرم خونه لپ تاپش رو پاشه! داریم شامی چایی چیزی می خوریم منتظره برنامه ران شه! وقتی دارم میرم که بخوابم در حالیکه به صفحه مانیتور لپ تاپ زل زده یه دستشو میاره بالا و میگه شب به خیر!!!!!!زبان

خلاصه می خواستم راجع به همه این چیزا بنویسم به تفصیل! اما چه کنم که این خوک اعظم قرار را از زندگیم سلب کرده و پیداشم نمی کنم دق دلیمو رو سرش هوار کنم! ترفند کثیفش اینه که بعد اینکه گندی میزنه یه چند روزی میره گم و گورمیشه تا آبها از آسیاب بیافته! اما این دفعه کور خونده! بهش التیماتوم دادم تا 3 دفترش باشه مگر نه باید حرفهایی که بهش می خواستم بگم رو از دهن کارمندهای اون طبقه بشنوه!

جالبه صبح که با عصبانیت رفتم دفترش بعدش منشیش زنگ زد و کلی نصیحت !!! که وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر و اینا میخوان تو عصبانی بشی و بعد پشیمون میشی و .... فکر کن! موزمار هفت خط حتی فکر اینجا رو هم کرده که با پا در میونی منشی ای که حتی با هم سلام و علیکی هم نداریم آنچنان , بخواد منو آروم کنه !

اما این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست! الانم زمان التیماتومم تموم شده باید برم سروقتش ! یه مثلی هست که میگه از آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره باید ترسید!! عینک

نظرات ()



من کدومم؟!
نویسنده: آتی - ۱۳٩٠/۸/٢٩

نازنین عباسی و تداخل شخصیت ایرانی - امریکایی اش!

پی نوشت: به نظرم عادتهای ایرانیمون دیگه جزو ژنمون شده و تلاش برای وانمود کردن به کس دیگری بودن بعضی وقتها واقعا خنده دار میشه! بهتره با واقعیت کنار بیایم و حداقل سعی کنیم کدهای تصحیح شده رو به ژنهامون بدیم.

خوشحال نوشت: نمیدونم ولی شاید ایرانی بودن تنها چیزیه که باعث میشه آدم تو این دنیا احساس ِ معمولی بودن نکنه!!! نیشخند

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »