﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>رنگین کمان</title>
    <description>قسمت آنهائیست كه تا آخرین نفس زیر باران می مانند</description>
    <link>http://rainbow90.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>آتی</managingEditor>
    <lastBuildDate>Mon, 09 Apr 2012 16:14:37 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>سال 1391 مبارک</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;با اینکه امسال تو پارکها دنبال میوه های کاج نگشتم تا بزرگترین و رسیده ترین هاشون رو واسه سبزه عید جمع کنم یا دغدغه پوست پیاز قرمز واسه تخم مرغهای هفت سینم رو نداشتم, خدا رو شکر مراسم سال نو امسالمون خیلی خوب برگزار شد, سفره هفت سینمون پر و پیمون و سال خوبی رو به انتظار نشسته ایم و آرزو می کنم برای همه امسال سال خوبی باشه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;هفته اول تهران بودیم و روز اول به سفارش اکید پدرجانمان , اول رفتیم خونه عمو اینا.کلی فوامیل رنگ و وارنگ دور تا دور نشسته بودن و چقدر عالی تر بود اگه این دیدار پرشور و خودجوش ! سال نو وقتی عمو زنده بود اتفاق می افتاد و می دونم کلی خوشحالش می کرد ولی چه میشه کرد که ما جماعتی مرده پرستیم! کلی به زن عمو و بچه ها سفارش کردم امسال عید رو دیگه حتما خونه ما بیان و رفت و آمد داشته باشیم که دنیا دو روزه و عجل سنگ است و این روضه ها! اما اگه شما خانواده عموجان ما رو دیدید من هم دیدم! یه بار یادمه عید رفته بودیم خونه عمو اینا عید دیدنی! اون موقع من و آبجی خانوم ازدواج نکرده بودیم و خانه پدری هم در محله به نسبت کم محل تر!! از خانه عموجان بود و زن عمو جان و بچه هایشان هنوز اون روی خود را به وضوح نشان نداده بودن اگرچه ما هر وقت تماس می گرفتیم برای خدمت رسیدن و عرض عید مبارکی به عموی بزرگمان آنها در حال سیر و سیاحت در قبیله زن عموجانمان بودند حتی یه بار که خانه نبودند گفتند رفته بودیم خونه دوست جان دختر عموجان! حالا داشته باشید ادعای بزرگتری ای را که وظیفه ما می دانستند اول برسیم خدمتشان دست بوس و چون این وصال به دلیل حجم انبوه فامیلهای زن عمو جان معمولا تا اواخر عید دست نمی داد بنابراین معمولا بازدیدی هم در کار نبود یا خیلی هول هولکی انجام می شد! و شکایت ما به عموجان راه به جایی نمی برد چرا که فامیل زن عزیزالله بود!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از آنجا که من مقصر اصلی در القا حس منفی در مراودات کنونی مان با خانواده عموجان را به کل از چشم زن عمو می بینم و دیگر نمی خواهم ساده لوحانه مثبت بیاندیشم آنها را تا اطلاع ثانوی از لیست خط می زنم! البته این باز شدن چشم یک موهبت هم داشت اینکه سعی کنم لا اقل من یکی زن عمو یا زن دایی بدی نباشم. مثلا جدیدا سعی می کنم همین خواهر زاده گوشت تلخ شوشو را دوست بدارم چراکه شوشو به شدت به او علاقه مند است و او نیز اگر حالش خوب باشد ! دایی اش را دوست دارد و من نمی خواهم فردا روز بگوید زن دایی بدجنسم نمی گذارد دایی عزیزم را ببینم! اگرچه به غرغرها و ایراد گیریهای این بچه به شدت لوس هفت ساله و از همه مهمتر به مادر مکرمه اش آلرژی دارم!!...&lt;/p&gt;&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه از آنجا که خانه ما با عموجانمان یک خیابان بیشتر فاصله ندارد از پدر جانمان خواهش کردیم این عید سنت شکنی کنند و آنها اول بیایند منزل ما و ناهار در خدمتشان باشیم حالا که این همه راه آمده اند! بنابراین با هم از خانه عموجان رفتیم خانه ما و کلا روز اول عید ما چنین گذشت.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روز دوم هم ما برای عرض ادب و بازدید عید رفتیم دست بوس پدرو مادر جانمان و از آنجا با آنها رفتیم منزل عمو کوچیکه. اما آنها هنوز برای بازدید به خانه ما نیامده اند .البته آنها فعلا فرجه دارند!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;روز دوم قبل از رفتن به خانه پدری سری به خواهر شوشو زدیم و آنها دو روز بعد برای بازدید آمدند.یکی از دوستانمان هم آمد عید دیدنی و تمام! آبجی خانوم اینا که واسه ساعت 10 روز اول عید بلیط داشتن واسه ولایت شوهرش!! ساعت 8 صبح روز اول به خانه عمو اینا سر زده و از انجا به فرودگاه رفته بودند .عبد دیدنی با مامان اینا رو هم شب قبلش انجام داده بودن!! که ساعت 10 برن که ولایتشون فرار نکنه!! با یه بچه یک ماه و نیمی نمی دونم این همه عجله واسه مسافرت برای چی بود ؟! هنوز هم خونه ما نیومدن! من که دیگه به آبجی خانوم عیدی نمی دم اما واسه جوجه یه سی دی "بچه انیشتین" و یه عروسک برای تقویت دستش خریده ام که هرچقدر دلش میخواد بچلونتش اما خراب نشه تا دستاش قوی بشه , که اومد خونمون بهش میدم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;دایی اینا هم اون روز که&amp;nbsp; می خواستیم بریم نبودن تا بعد از تعطیلات هم که دایی رو خونه مامان اینا دیدم گفتن خانومشون هنوز از ولایتشون بر نگشته.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ما کلا فامیل کم داریم و کلا اینایی هم که داریم فکر نکنم در تعریف استانداردهای بین المللی بشه اسمشون رو فامیل گذاشت!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه اینکه یه روزشم رفتیم بیرون دوری زدیم و از نمایشگاه صنایع دستی کاخ نیاوران چند تا مجسمه چوبی خیلی خوشگل خریدیم و برگشتیم خونه در حالیکه شوشو بی صبرانه منتظر بود هفته اول تموم شه و خواهرش اینا از ولایتشون برگردن تا ما بریم و پست رو تحویل بگیریم! همش هم مثل هایدی نشسته بود و به افقهای دوردست خیره می شد و می گفت کاش الان اونجا بودم!! اما هر روز که می گذشت و به موعد رفتنمون نزدیک که می شدیم انگار حال من خرابتر می شد چون تصور اون همه روز در اونجا برام زجر آور بود اما شوشو قول داد که هر روز من رو حداقل یک جا ببره بگردونه تا حوصله ام سر نره و الحق هم همینکار رو کرد و برای اولین بار ولایت به من هم خوش گذشت. تنها اتفاق عجیب اومدن سرزده مامان و بابا به ولایت شوشو اینا و خانه پدر شوشو بود که البته من رو کمی دلخور کرد اما نه به روی خودم آوردم نه به کسی گفتم. &lt;img title="منتظر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/45.gif" alt="منتظر" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ماجرا از این قرار بود که مامان خانوم قبل از رفتن ما به ولایت شوشو اینا به طور ضمنی علاقه خودش رو به همراهی با ما در این سفر اعلام کرد اما با وجود تعارف شوشو من صراحتا اعلام کردم به دلیل کمبود جا در منزل پدر شوشو اینا مهمانداری امکان پذیر نیست و من تصور کردم که این استدلال که با تایید شخص مامان خانوم همراه بود کافی است و اضافه نکردم که مگر این چند باری که پدر و مادر شوشو تهران بودند آنها را به خانه خود دعوت کرده اید که حالا فامیل شده اید و می خواهید چند شب مهمانشان شوید؟!! که اینها را نگفتم ولی ای کاش می گفتم!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه دو روز بعد از رسیدن ما حدود ظهر با ما تماس گرفتند که در راه آمدن به خانه پدر شوشو اینا هستند و تا شب می رسند ! بابا , مامان , برادر کوچکم ووووووووووو راننده که کسی نبود جز پسر دایی بنده!!&amp;nbsp; فکرش را بکنید در یک خانه فسقلی با یک دختر مجرد که خواهر کوچیکه شوشو باشن!! خلاصه, &amp;nbsp;مادر شوشوجانمان چنان هولی کردن که من مجبور شدم بگم کمکشان می کنم و طلسم دست به سیاه و سفید نزدنم در خانه پدر شوشو شکست &lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt;و وظیفه پذیرایی که به عهده خواهر کوچیکه شوشو بود افتاد گردن من!! غذا هم از بیرون سفارش داده شد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آنشب همه چیز به خیرو خوشی گذشت تا اینکه صبح شد و دیدم بعد از صبحانه دیر وقتی که میل کردند هنوز قصد رفتن ندارند &lt;img title="تعجب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/13.gif" alt="تعجب" border="0" /&gt; و مادر شوشو مانده بود ناهار درست کند یا نه! که به پیشنهاد من رفتیم یکی از بناهای تاریخی همجوار را ببینیم و بعد مامان اینا بقیه سیر و سیاحتشان را ادامه دهند.موقع ناهار هم یهو دیدم همه راه افتادن سمت سفره خانه و تا من و شوشو به آنها برسیم منوی سفارش غذا داشت دست به دست می چرخید و دست آخر وقتی پدر جان و پسردایی هیچ کدام حتی یه تعارف خشک و خالی برای حساب ناهار نزدن شوشو رفت و ناهار را حساب کرد.البته شوشو نمی گذاشت که آنها حساب کنند و حتی فکر کنم این رفتارهای عجیب غریب خانواده من رو هم ندید و فکر می کرد مهمون اون هستن و باید بهشون خوش بگذرونه! اما من همش تو دلم حرص می خوردم که داره از صمیمیت شوشو و خانواده اش سو استفاده میشه چون محال اندر محاله مامان اینا یه همچین داستانی رو با اون یکی دامادشون داشته باشن.&lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;اما با همه این داستانها تعطیلات خوبی بود و اینکه شوشو حواسش بود که به من هم خوش بگذره&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt; و این از همه چیز بیشتر باعث کیفم شد.البته یه عروس بازی مختصر هم واسه مادر شوشو اومدم که وصفش باشه واسه بعد!!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/60</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/9243688/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-9243688</guid>
      <pubDate>Mon, 09 Apr 2012 16:14:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>مقیم عالم هپروت!</title>
      <description>&lt;p&gt;از بعد جریان خیانت مامان!!!!! یه دو سه روزی بهش زنگ نزدم و بایکوت بود تا اینکه ولنتاین بهم اس ام اس عشقولانه داد و منم جواب دادم و باب مراوده باز شد! البته توضیحات مبسوط و شرح ماوقع افتاد اون روزی که مامی خانوم اومدن خونه ما تا آتش بس جنگ جهانی n ام رو اعلام کنن و ما رو صلح و صفا بدن!! بععله بازم دعوا کردیم!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مامان خانوم این طور توضیح دادن که بعد از مشاجره لفظی و پرخاش خواهر مکرمه به شیبا و مامان , بچه رو پرت میکنه رو کاناپه!!! و میره تو اتاق در را روی خودش میبنده!!!! و بچه هم شروع میکنه به ریسه رفتن و مامان با یه چشم اشک با یه چشم خون میمونه تا از بچه نگهداری کنه!! چون به آبجی خانوم حال عصب دست داده بوده! خب درسته زن زاهو! حساس میشه اما این خواهر ما دیگه شورش رو در آورده و در هر حالتی به خودش اجازه میده به خانواده اش بی احترامی کنه و بعد صد تا دلیل و برهان بیاره! خلاصه که اون فعلا بایکوته و تصمیم تازه ای در موردش نگرفتم! (دلم براش خیلی میسوزه و برای خودش و جوجه خیلی تنگیده اما نمی خوام شیبا رو تو این موضوع تنها بذارم)&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعله از اون جا که پریود دعوامون سر رسیده بود و دعواهای بعد از اون جریان کوچ من به خانه پدری همه ریز و جزی بودن و به دلمون نچسبیده بودن !!! یه دعوای مفصل داشتیم بلاخره! که بالاخره با وساطت مامی خانوم و قسم و آیه مبنی بر مراجعه به یک مشاور سه روز پیش نزد یک دکتر روانپزشک شرفیاب شدیم.ایشان هر چه واکاوی کردن که ریشه دعواهای دوره ای ما را در روابط زناشویی یا وضع معیشتی یا انحرافات اخلاقی و از این قبیل مسایل پیش پا افتاده!! رصد کنند چیزی دستگیرشان نشد و ما گذاشتیم تمام حدسهایش را بزند تا بعد اصل موضوع دعوا را برایش فاش کنیم تا بفهمد که اندر خم بک کوچه است و ما اگر به او مراجعه کرده ایم برای محک زدن او بوده مگرنه ما که مشکلی نداریم! بلاخره بهش گفتم که سر "پیاز" آن دعوای خونین را به پا کردیم و دعوای قبلی نه (چون اون کلا فرق می کرد!) دعوای قبل ترش سر "سماق" بود!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه دکتر محترم بعد از کشف علت اصلی ماجرا! بنده را مضطرب و شوشو را مضطرب و وسواسی تشخیص دادن و برای من کلردیازپوکساید5 و سرترابایول50 و برای شوشو فلوکسامین50 و پروپرانولول10 تجویز کردن تا در تعطیلات عید جرقه نزنیم و تعطبلات تموم بشه بدون جنگ و خونریزی بعد بریم پیشش بازم واکاویمون کنه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعد از مصرف قرصها الان دو شبه من و شوشو خواب نداریم شبها و روزها از صبح تا غروب خوابیم تا کم خوابی شب رو جبران کنیم! فکر کنم به نقشه دکتره پی برده باشم!!! بهش زنگ زدم گفت تا یه ماه برای بعضیها شبها باعث بی خوابی میشه خب شما روز قرصهاتونو بخورید و ما هم مثل بچه های خوب گوش کردیم و یواشکی بدون اینکه کسی بو ببره داریم قرصهامونو سر وقت می خوریم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اقامه دعوی های جدید برای بازپس گیری شرکت تا حالا نزدیک 40 میلیون برامون خرج بر داشته و قبلی ها هم هنوز تو مرحله امروز برو 20 روز دیگه بیا چهل روز دیگه بیاست! شکایت وزارت کارمون هم هنوز در پاس کاریه! شکایت اونا علیه ما هم با شکایت جدید ما از اونا فعلا معلقه!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: عنوان مطلب تزیینی است!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/59</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/9015623/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-9015623</guid>
      <pubDate>Tue, 28 Feb 2012 15:58:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ای خداااااااااااااااااااا!!!!!!!!!</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;دیگه موندم با این شاخهام چی کار کنم که مخفی کردنشون از&lt;br /&gt;چشم شوشو خیلی سخته!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;عصری خواهر مکرمه زنگ زدن که بگن بچه رو آوردن خونه اگه&lt;br /&gt;میخوایم بریم دیدنش و من مراتب شکایتم رو به عرضشون رسوندم و گفتم تا حالا چرا زنگ&lt;br /&gt;نزدی و بی خبرمون گذاشتی که شروع کرد به صغری کبری چیدن که منظورمون این بوده که&lt;br /&gt;اگه اتفاقی افتاد خبرتون می کنیم و اینا!! و من ساده دل هم این اعتراف رو به حساب&lt;br /&gt;عذرخواهی گذاشتم و دلم رو باهاش صاف کردم! و گفتم به مامان هم زنگ بزن و از دلش در&lt;br /&gt;آر!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چند ساعت بعد شیبا (خواهر کوچیکم) از خونه خواهر مکرمه!!&lt;br /&gt;زنگ زد و گفت مامان رو برده بوده دکتر که بهشون زنگ زده دعوتشون کرده و اونا هم از&lt;br /&gt;مطب دکتره رفتن اونجا!!! من که کلی تعجب کرده بودم گفتم می ذاشتیم کلامش منعقد بشه&lt;br /&gt;بعد پشت درشون ظاهر می شدین!!!!! مگه مامان نمی گفت ناراحت شده دلش شکسته و ال و&lt;br /&gt;بل؟!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یکی دو ساعت بعد بازم شیبا زنگ زد اما این بار از خونه&lt;br /&gt;خودشون! با تعجب ازش پرسیدم چه عجب دل کندین؟! چون بهش سفارش کرده بودم شب نمونن&lt;br /&gt;اونجا خودشونو سبک نکنن و اینا! که شیبا گفت رسما بیرونمون کردن!!!!!!!!! روانی&lt;br /&gt;اعظم وقتی شیبا به مامانم میگه که دیگه کم کم پاشن که رفع زحمت کنن خیلی بی ادبانه&lt;br /&gt;میگه که تو خودت برو مامانت شب میمونه! که جیبا میگه نه مامانم رو می برم نمی خوام&lt;br /&gt;بمونه! کههههههههههه... یه هو میگه خواهر مکرمه با داد و بیداد عذرشون رو می خواد&lt;br /&gt;و رسما با کلماتی که در شان خودش و شوهرشه بهشون میگه که برن!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شیبا پا میشه که بیاد اما مامان خانوم هنوز نشسته بودن که&lt;br /&gt;حرفهای آب نکشیده خواهر مکرمه مان رو تحویل بگیرند و اونی که با سرافکندگی برمی&lt;br /&gt;گرده شیباست!!! این مامان من دفعه اولش نیست که اینجوری آدم میفروشه! یه بار یادمه&lt;br /&gt;سر جریان مهریه همین عتیقه گذاشت که روانی به من توهین کنه و به روی مبارکشون&lt;br /&gt;نیاوردن! یه بار دیگه سر جریان عمل و بستری شدنش که همه کاراشو من و شوشو کرده&lt;br /&gt;بودیم وقتی همین روانی رو که اومد ملاقاتش (لازم به توضیح نیست که بازهم دست خالی&lt;br /&gt;اومده بودن) دید همچین گل از گلشون شکفت که کف همه حضار برید! انگار یوسف گم گشته&lt;br /&gt;اشون رو پیدا کرده بودن ! چرا؟! چون آقا و خانوم اون چند ماهی رو که ما در حول و&lt;br /&gt;ولا و دوندگی بودیم خودشون رو آفتابی نکرده بودن و بعد بوقی داشت ازشون رونمایی می&lt;br /&gt;شد! من که واقعا حالم بد شده بود کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون و برگشتیم&lt;br /&gt;با شوشو خونه. روز مرخص شدنشون هم رفتم که بیارمشون لام تا کام تا خونه باهام حرف&lt;br /&gt;نزد و وقتی گذاشتمش خونه شون و نخواستم دیگه برم تو و بشینم مامان خانوم بغضشون&lt;br /&gt;منفجر شد و تشکر جانانه ای ازم کردن که من با گریه راهی خونمون شدم ! تازه رسیده&lt;br /&gt;بودم که داداشیم اومد دم در و خرج بیمارستان مامان رو که من پرداخت کرده بودم داد&lt;br /&gt;دستم و رفت گفت بابا پایین منتظره باید برم!!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه واقعا درموندم! شوشو حق داره که میگه مامانت اینا&lt;br /&gt;خودشون اونا رو جریح کردن! واقعا راست میگه! من که کلا تو حکمت کاراشون موندم!&lt;br /&gt;حالا از مامانم بپرسی من جون و عمر و نفسشم!! اما نذاشنه یه لحظه خوش از زمان&lt;br /&gt;نامزدی تا ازدواجم داشته باشم از بس که شوشو رو می چزوندن! باور کنید دلم نمی خواد&lt;br /&gt;عکسهای اون موقع رو ببینم ! افسرده می شم!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;نمی دونم خدا چرا آرزومو برعکس برآورده کرد؟! من از بچگی&lt;br /&gt;آرزو داشتم یه فامیل بزرگ و پر رفت و آمد داشته باشم چون یه دوستی داشتم که یا&lt;br /&gt;دائم مهمونی بود و یا مهمون داشتن با یه عالمه بچه هم سن و سال خودش درست بر خلاف&lt;br /&gt;ما!!! اما حالا ببین چی شده؟!! حتی بعضی وقتها دلم نمی خواد برم خونه پدری یا با&lt;br /&gt;خانواده خواهرم رابطه داشته باشم! خواهر مکرمه که دیگه برام تموم شده اس ! با&lt;br /&gt;مامان خانوم آدم فروشم چیکار کنم؟!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/58</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8877347/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8877347</guid>
      <pubDate>Mon, 06 Feb 2012 18:59:19 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>از پس غیبت کبری!</title>
      <description>&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;دوشنبه هفته پیش برای اولین بار خاله شدم.اما فقط تا پنجشنبه&lt;br /&gt;اش!! برای جوجه مون اتفاقی نیافتاده و خدا رو شکر حالشم خوبه.اما حال من خیلی بده&lt;br /&gt;و حال کسی رو دارم که عزیزی رو از دست داده (دور از جون جوجوم).دوشنبه حول و حوش&lt;br /&gt;ساعت 4 بود که برای اولین بار دیدمش و اونقدر خوشحال شدم و چنان حسی در من فوران&lt;br /&gt;کرد که فکر نمی کردم در ملاقات اول بهم دست بده! با همون نگاه اول چنان مهرش به&lt;br /&gt;دلم نشست که وقتی پنجشنبه شنیدم به خاطر زردیش تو بیمارستان بستریش کردن های های&lt;br /&gt;گریه کردم!! خودم هم نمی دونم چه ام شده و چرا اینقدر مهر جوجه به دلم افتاده !!&lt;br /&gt;انگار من زاییدمش!!! آخه قبلش هیچ ایده ای راجع به خاله شدن نداشتم و در زمان&lt;br /&gt;بارداری آبجی خانوم هم هیچ حسی بهش نداشتم هیچی!!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;چهارشنبه اولین باری بود که رفتم تو خونه شون ببینمش و&lt;br /&gt;کادوشونو بدم. مامان هم که از شب قبل زایمان رفته بود پیشش و اونجا بود.خواهر بزرگ&lt;br /&gt;روانی (روانی = شوهر آبجی خانوم) هم اونجا بود. روانی به این دلیل که خانوادگی به&lt;br /&gt;طرز وحشتناکی دوست دارن برن رو نرو طرف مقابل و امکان نداره یه جمله از دهن&lt;br /&gt;کثیفشون خارج بشه که توش متلک و حرفهای سخیف نباشه! هر چی ما قربون صدقه جوجه می&lt;br /&gt;رفتیم یه چیزی در همون راستا می پراند و از اونجا که من و مامان اینا و بچه ها&lt;br /&gt;خیلی سرخوش بودیم تحملمون هم رفته بود بالا و بیشتر از پیش ندید گرفته شد تا خسته&lt;br /&gt;شد و از اتاق زائو بدون خدا حافظی گورشو گم کرد رفت بیرون! میگن جوون بوده شوهرش&lt;br /&gt;تون به تون شده و ننه بابای شوهره با وجود خواستگارای بیشمارش!! نذاشتن شوهر کنه&lt;br /&gt;عقده ای شده!!! اینو روانی در توجیه رفتارهای آدم به دور خواهر جانشان فرمودن!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه با وجود قوانین سفت و سخت اعم از اینکه بابا اینا و&lt;br /&gt;بچه ها حق ندارن به بهونه این که مامان اینجاس یا دیدن بچه دائم بیان خونه اشون&lt;br /&gt;پلاس شن !! (مثال هم آورده بودن مثلا بشینن جلوی تلویزیون و رو مبل لم بدن و&lt;br /&gt;اینا!!!!) یا ماچ و بوسه غدقن (که البته همه ما قبلش اینو می دونستیم و چنین قصدی&lt;br /&gt;هم نداشتیم) و شستن دستها قبل از تماس با بچه و هزار و یک خرده فرمایش دیگه که ما&lt;br /&gt;هم برای اینکه حسن نیتمون رو نشون بدیم و بگیم که درکشون می کنیم و این محدودیتها&lt;br /&gt;بهمون بر نخورده , ده تای دیگه هم از طرف خودمون بهش&lt;br /&gt;اضافه کردیم!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;یعنی می خوام بگم اونقدر همه سرخوش بودیم که نه بی&lt;br /&gt;احترامیهای روانی و نه خرده فرمایشات آبجی خانوم , هیچکدوم رو نمی دیدیم! اگه من ریش گرو&lt;br /&gt;نمی ذاشتم روانی می خواست داداشیمو که این همه واسه جوجه ذوق داشت ,&lt;br /&gt;از دیدنش محروم کنه چرا که آبجی خانوم داره به بچه شیر میده !!! و تا طفلی داداشی&lt;br /&gt;از نشیمن راه میافتاده سمت اتاقی که آبجی خانوم بوده با لحن بدی منعش می کرده !&lt;br /&gt;اگه اون روز اونهمه خوش نبودم روانی رو به خاطر بغض داداشی خفه می کردم! البته&lt;br /&gt;آبجی خانوم هم از این طرف ما و مخصوصا مامان بیچاره ام رو مورد عنایت قرار می داد&lt;br /&gt;و هی می گفت آی آی این کار و نکن آی آی اون کار رو نکن یا "هیچ کدوم یه&lt;br /&gt;ماشالا تو دهنشون نیست " و از این حرفها یا پنج دقیقه یه بار به من گیر میداد&lt;br /&gt;که چرا من یکی نمیارم و دایم به سنم اشاره می کرد که انگار دارم پنجاه رو رد می&lt;br /&gt;کنم !&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;تا اینکه پنجشنبه صبح مامان اس ام اس داد بچه زردیش بیشتر&lt;br /&gt;شده آوردنش بیمارستان و یکی دو خبر دیگه از حال نی نی تا وقتی مامان اونجا بود و&lt;br /&gt;بعد به فرمایش روانی مامان رو فرستادن خونه تا اگه نیاز شد باهاش تماس بگیرن که&lt;br /&gt;برسه خدمتشون!! خلاصه بعد از اون ارتباط ما باهاشون قطع شد یعنی هرچی با گوشیهاشون تماس گرفتیم اس ام اس فرستادیم , پیغام گذاشتیم هیچ کی به ما خبری نداد و حال ما رو میشه حدس زد تو این بی خبری! حتی خونه که رفته بوند منشی تلفنی رو هم خاموش کرده بودن که دیگه پیغام نذاریم به عوض اینکه زنگ بزنن ما رو از نگرانی در بیارن!!! تا اینکه جمعه مامان موفق شده بود با روانی تماس بگیره و روانی هم در کمال خونسردی گفته بود "خوووووووب! همه حالشون خوبه ! اگه خواستیم شما دوباره بیاین خودمون باهاتون تماس می گیریم"!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ما رو می گی !!! انگار تازه از خواب خوش بیدار شدیم چنان حال افسردگی بهمون دست داد که نگو! همه تازه فهمیدیم که بعد از تقدیم هدایایی که از قبل سفارش شده بود با ما دیگه کاری نیست و هر وقت اولیای محترم صلاح بدونن برای چند دقیقه می تونیم برای دیدن بچه مصدع اوقاتشون بشیم. در ضمن اگه شما یه شیرینی به مناسبت تولد این نوزاد از دست اولیای نوزاد به دهن گذاشتید ما هم گذاشتیم و یا حتی یه فنجان چای !! شام و ولیمه پیش کش!! البته به جز ما باقی فوامیل روانی مورد انعام قرار گرفته بودند به طور جداگانه و صد البته سهم گوشت قربانی که به ما فقط عکس گوسفندش را نشان دادند که پزش را داده باشند اگر سهممان را ندادند! که ما که سهم نخواستیم , بخورد توی سر ندید بدیدشان! تنها کسی که شیرینی به&amp;nbsp; دهان ما گذاشت همان روز اول بابا جانمان در بیمارستان بود که با یه جعبه بزرگ شیرینی به همه ملاقات کنندگان با سرخوشی تعارف می کرد.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه این چند روز در حال مراقبه هستیم که مهر این جوجه را از دل بیرون کنیم یا حداقل یه خرده نرمالتر دوستش بداریم چون با این تفاسیر کارمان به دارالمجانین خواهد کشید!&lt;/p&gt;
&lt;ul&gt;
&lt;li&gt;از باقی قضایای قبلترش هم اینکه نمردیم &amp;nbsp;ا.خ.لال گ.ر امن.یت م.ل.ی هم شدیم! و فعلا با قرار و.ث.ی.ق.ه برای خودمان ول می چرخیم (البته اتهام آنقدر احمقانه بود که ولمان کردند و تنها وثیقه خواستند)مگرنه اگر سر و صاحب و از همه مهمتر پول نداشتیم الان شوشو باید گوشه هلف دونی بود! بعله! ساز.مان ازمون شکایت کرده!! اینم آخر و عاقبت خرکاری برای د.و.ل.ت فخیمه! (یکی تو همون خراب شده یه بار اون اوایل به شوشو گفته بود همیشه پادشاهها معمار قصراشونو میذاشتن لای دیوارهای قصر و روش ماله می کشیدن !!! شما هم مواظب خودتون باشید و ما تنها یه لبخند ژکوند تحویلش دادیم!! )هنوز شکایت از منو به جریان ننداختن ولی موندیم برای من ضامن معتبر!! از کجا گیر بیاریم؟!! دیدید دفعه بعد از ا.و.ی.ن پست فرستادم !!&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;&amp;nbsp;وکیل شکایت اداره کارمون (ماشالا یکی دو تا نیست این شکایتها که) واسه شکایت شمسی خانوم که بنده باشم جای خوانده رو&lt;br /&gt;عوضی نوشته بود یه ماه کارم عقب افتاد.البته حکم بدوی (چه وارد شدم!) شوشو به نفعش صادر شد اما اونا برای اینکه لال از دنیا نرفته باشن اعتراض دادن تا کار بازم کش پیدا کنه!&lt;/li&gt;
&lt;li&gt;اگه حال و حوصله ای داشته باشم صبح ها می رم باشگاه! اگه نه&lt;br /&gt;که غمبرک می زنم!&lt;/li&gt;
&lt;/ul&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/57</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8870513/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8870513</guid>
      <pubDate>Sun, 05 Feb 2012 17:32:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>ولله منت...</title>
      <description>&lt;p&gt;خدا روشکر گوش شیطون کر چشمش کور.... همه چی آرومه &lt;img title="بغل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/6.gif" alt="بغل" border="0" /&gt; با شوشو هم آشتی آشتی ام... خداییش این نابسامانی کاری اخیر بد جوری روح و روان خسته امون رو تحت تاثیر قرار داده و هر دومون شدیم پنبه نفتی!! مستعد آتیش! قبلا تو این فیلم هندی های تولید وطن نشون می داد یه مردی ورشکست میشه بعد زنش طلاق میگیره و اینا ! حالا فهمیدم عین حقیقت رو فیلم کردن و همین جا از کارگردان هایی که تمام عمر بهشون خندیدم عذر می خوام &lt;img title="خجالت" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/9.gif" alt="خجالت" border="0" /&gt; ایشالا خدا شوخیه کاری با هیچ مردی نکنه که بد جوری بی جنبه اند در این مورد و خیلی مساله رو جدی می گیرن آقایون! حتی اگه پای نیاز مالی هم وسط نباشه!&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آیجی خانوم دیشب رفت خونه اشون و جاش خیلی خالیه &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt; هر چی اصرار کردم بمون تا کامل بوی رنگ بره بعد برو موثر نیافتاد و رقت و کلی تشکر و اینا و اینکه خیلی بهش خوش گذشته &lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امروزم رفتم آرایشگاه و دیگه کار نموند که نکنم!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; موهامو که رنگ بنفشش رفته بود رو گفتم یه قهوه ای طبیعی بذاره دیگه از بس رنگهای جینگول کردم خسته شدم میخوام طبیعی باشم!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/10.gif" alt="زبان" border="0" /&gt; موهام رو هم مصری فانتزی بلند , کوتاه کردم!!!&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; و رنگ ابرو و اپیلاسیون ! هفتاد تومن سلفیدم خلاصه! اما عوضش هم روحیه خودم عوض شد هم شوشو جونم &lt;img title="ماچ" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/11.gif" alt="ماچ" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه یه خبر خوب هم که شوشو منتظرش بود امروز یهش رسید اما تا قطعی شدنش &lt;img title="خیال باطل" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/105.gif" alt="خیال باطل" border="0" /&gt; ایشالا که قطعی میشه &lt;img title="لبخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/1.gif" alt="لبخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/56</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8603649/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8603649</guid>
      <pubDate>Mon, 26 Dec 2011 14:01:48 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقایع اتفاقیه!</title>
      <description>&lt;p&gt;آقا به مراسم هفت عموجان تشریف نیاوردن و کاری کردن که من هم با اعصاب خرد برم اونجا! از بهونه و توضیح جور کردن برای تنها رفتن به جایی واسه بقیه متنفرم اما مجبور شدم اون شب هم تو روی همه بخندم و با خونسردی تمام بگم "کسالت داشتن , عذر خواستن"!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اون شب تا حالا باهاش صحبت نمی کنم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مهمونی شب یلدا در ظاهر به خوبی و خوشی برگزار شد و فکر می کنم به همه خوش گذشت.حداقل تمام سعی من که این بود به همه خوش بگذره. مامان پیش بابا مونده بود و نیومد.بابا سرمای بدی خورده و کلا به خاطر آبجی خانوم هم مراعات کرد و نیومد.بزرگ هم تا دیر وقت کلاس داشت و رفت خونه بخوابه! داداشی و شیبا اومدن و شیبا به سفارش من آجیل شب چله و شیرینی هم گرفته بود که با خودش آورد چون می دونستم از شوشو آبی برای من گرم نمیشه.من هم انارهایی که تو خونه داشتیم رو همه رو دون کردم و آماده کردم .همسر آبجی خانوم هم شیرینی گرفته بود. بعد از شام چای و شیرینی و میوه و آجیل آوردم و دور هم کلی به حرفهای همسر آبجی خانوم خندیدیم.آدم عجیبیه این همسر آبجی خانوم ! وقتی ما با مامانم اینا خونه اشون بعد بوقی که اونم با دعوت می ریم همه اش تو قیافه اس و لام تا کام به جز سلام و خداحافظ با کسی حرف نمیزنه!!! یه بارم که برای اولین و آخرین بار تشرف ما همزمان شده بود با نزول اجلال خواهرهای افاده ای خودش , ظرف میوه و شیرینی رو به ما تعارف می کرد می برد میذاشت جلوی فامیلهای خودش و خودشم همونجا می نشست پیش اونا و خوش و بش! من به خواهرم تذکر دادم که به شوهرش اگه نمیفهمه داره چیکار میکنه حالیش کنه یا ما رو با اینا دعوت نکنه! که آبچی خوشحال من فرمودن این چیزها به ایشان مربوط نمی شود و فقط می تواند ما را با طایفه شوهرش یک جا دعوت نکند همین!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;سه شنبه ساعت 10در مراسم بودیم که تلگرافی خبر دار شدیم به جای صبح چهارشنبه قرار است همان شب حول و حوش 11 تا 11 و نیم تشریف بیاورند منزل ما که ما هم از مراسم فلنگ را بستیم و به بزرگ گفتم من را تا منزلمان برساند که زودتر رخت عزا از تن به در آوریم که آبجی خانوم از واقعه ناگوار خبردار نشوند.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت از دوازده گذشته بود که آبجی خانوم زنگ زد که بگوید تا ده دقیقه دیگر راه می افتند!!!!!! و من فقط سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم و بروز ندهم چقدر از یه لنگه پا ماندن از ساعت ده و نیم تا حالا و تحمل قیافه ناراضی شوشو طاقتم طاق شده !!یک ربع به یک رسیدند و همسر آبجی خانوم تا 2 ماند و بعد رفت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;شب چله هم که ساعت از 12 گذشت همسر مربوطه پس از خرج کوپن بذله گوییهایشان مثل بچه هایی که از وقت خوابشان گذشته شروع کردند به جان آبجی خانوم نق و نوق که خواب دارند!!! خواهرجان ما هم تخت ما را پیش کش همسر عزیزشان کردند و ایشان هم رفتند که بخوابند! من به دلیل وضعیت ویژه آبجی خانوم تخت دو نفره امان را در اختیارش گذاشتم مگر نه به هیچ وجه دلم نمی خواهد کس دیگری آنجا بخوابد!!!!!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;امشب هم که دم&amp;nbsp; غروب همسر مربوطه آمدند و به همراه آبجی خانوم به دیدار یکی از دوستانشان رفتند و هنوز که ساعت 11:31 دقیقه است برنگشته اند! خواهر من که تکلیفش روشن است! هیچگاه در زندگی به خودش فشار نمی آورد تا راجع به عواقب کارش قکر کند و یا کلا با خودش جدی فکر کند! اما همسر موزمارش را مطمئنم که با خودش عهد کرده صبر من رو اندازه کنه! تا آخرش بگه دیدی خواهرت تحمل نکرد دو روز خونه اشون باشی! حالا تو بیا حالیه این خواهر ما بکن موضوع اصلا چیه؟!! وحی منزل همونیه که همسر گرامیشون میگه! آخه صابونش به تنم خورده!!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;می دونم شوشو هم داره تحمل میکنه اما از اونجایی که باهاش قهرم به روش نمیارم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اونجایی که همیشه در حسرت داشتن فامیل با محبت و سالم و پر رفت و آمد بودم و مامان و بابا هم کاری نمی کنن که حداقل خانواده خودمون رو که فعلا دو تا داماد داره دور هم جمع کنن, من تمام سعی ام رو می کنم که حلقه اتصال خانواده ها باشم مگر نه صد سال دلم نمی خواست اون داماد بی فکر و به خیال خودش زرنگ رو تحمل کنم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما بعضی وقتها کم میارم! مثل الان که شوشو هم همکاری نمیکنه و ساز مخالف کوک کرده!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ساعت 12 نوشت : آبجی خانوم تماس گرفتن شب منزل دوستشان می مانند چون همسرشان با دوستش کارش زیاد است! فردا هم می روند به منزل در حال رنگشان سر بزنند و با اس ام اس به من خبر می دهند که برای ناهار منتظرشان باشم یا نه!&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/55</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8581158/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8581158</guid>
      <pubDate>Thu, 22 Dec 2011 19:09:50 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر احوالات آتی به ظاهر آزاد!</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;عمو جان عزیزم دیگه بین ما نیست! &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt; خبر رفتنش رو صبح سه شنبه تو خواب و بیداری مامان تلفنی بهم داد! باورم نمیشد! عمو که چیزیش نبود! وقتی رسیدم و شیون های دلخراش دختر عموها و زن عمو رو دیدم باورم شد که دیگه عموی خوبم , عموی مهربونم رو نمی بینم. هشت نه ماهی میشد که ندیده بودمش اما با دختر عمو صحبت کرده بودیم و شوشو یه بار پسر عمو رو بیرون دیده بود ولی هیچ کدوم نگفتن که عمو جراحی شده و دو سوم معده اش رو برداشتن ! و حالا سه ماه بعد از اون عمل یهو حالش خراب میشه و افت فشار شدید و بردن به بیمارستان و برنگشتن! همه اش در کمتر از ده ساعت اتفاق افتاده بود! به همین خاطر همه تو شوک بودن چون بعد عمل حال عمو تا همین روز قبل از به کما رفتن و بیدار نشدنش خوب بوده. زن عمو می گفت اون موقع که تو بیمارستان واسه عمل بستری بوده هر کی از جلو در اتاقش رد میشده فکر می کرده بابا ی منه و خیلی دلش میخواسته بابا رو ببینه چون یه کدورتی بینشون بود که از عید خونه همدیگه نرفته بودن و در جواب اعتراض ما که گفتیم چرا به ما خبر ندادین می گفتن فکر می کردیم می دونین اما دلتون نمی خواد بیاین!!!!!! همه اش لجبازی ها و استدلالهای بچه گانه!! عمو رفت در حالی که دلش هوای برادرش و برادرزاده هاشو کرده بود و این حالمو خیلی بد میکنه!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;ما چند بار بعد ازدواجمون رفتیم خونه عمو اینا اما با این که نزدیک هم بودیم اونا برای بازدید ما نیومدن! این شد که شوشو قدغن کرد تا وقتی اونا بیان ما بریم خونه اشون.البته من همیه اینا رو از چشم زن عمو می بینم! یه بار هم عمو به کنایه در جواب ما که چرا نمیاین خونه ما ولی دائم خونه فامیلهای زن عمو هستین گفت اونا عزیزالله هستن ! رو حاضر با زن عمو مشکلی نداریم اما من همیشه احساس می کردم که ما رو دوست نداره مخصوصا بعد از ازدواج من انگار بهش برخورده بود که منتظر پسرعموجانم نموندم و وضع زندگیمون رو هم که دید انگار حسادتش بیشتر شد اما خداییش چیزی تا حالا بروز نداده و جز احترام ازش ندیدیم! ولی این مورد عمو که به ما خبر ندادن واقعا شاهکار بود!!!!! &lt;img title="عصبانی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/14.gif" alt="عصبانی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;خلاصه که امروز مراسم هفت عموجان برگزار میشه و الحق که پسر عموها سنگ تموم گذاشتن.بنده خدا ها پشتشون حسابی خالی شد.خدا بهشون صبر بده.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;از اوضاع کار و بار بگم که از وقتی که میرفتم شرکت سرم خیلی شلوغ تره البته پیش بینی می کنم از هفته آینده موج کم فشار از راه برسه و بتونم یه نفسی بکشم! موضوع عمو رو به آبجی خانوم که هشت ماهه بارداره نگفتیم و از فردا تا پنجشنبه مهمون منه چون دارن خونه اشونو رنگ می کنن و خدا خدا می کنم نگه بریم به عمو اینا و دختر عموها که حسابی با هم جیک تو جیکن سر بزنیم که نمی دونم باید چه فیلمی براش بازی کنم! &lt;img title="متفکر" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/39.gif" alt="متفکر" border="0" /&gt; &lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;شوشو هم چندان حال و روز خوشی نداره و گاهی سیمهای اعصاب منو هم دست کاری میکنه. سر جریان عمو خیلی کمک کرد اما بعدش با هم بحث کردیم سر درجه علمی و اجتماعی خانواده هامون!!!!! که دوباره خودش رو لعنت کرد که واسه خانواده من قدمی بر نداره و امروزم از صبح هی به بهانه های مختلف میره بیرون که با من به مراسم هفت نیاد!!! &lt;img title="چشم" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/29.gif" alt="چشم" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;مامان اینا هم که دیدن فردا شب آبجی خانوم خونه ماست تصمیم گرفتن شب یلدا بیان اینجا دور هم باشیم و من موندم با این فیلم جدیدی که شوشو درآورده این مهمونی ختم به خیر میشه؟! من که کار خودمو میکنم و از شوشو هم چیزی نمی خوام به جز اینکه رو اعصاب من راه نره حداقل تا جمعه!&amp;nbsp;&lt;img title="بازنده" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/30.gif" alt="بازنده" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/54</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8565498/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8565498</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Dec 2011 10:57:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>آتی آزاد شد!</title>
      <description>&lt;p&gt;بلاخره اخراجم کردن و یه نفس راحت بعد مدتها کشیدم!&lt;img title="اوه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/18.gif" alt="اوه" border="0" /&gt; و این کار جسارتی لازم داشت که از آدمهای پستی مثل اونا بعید بود ولی اونقد رو مخشون کار کردم که جواب داد!! &lt;img title="هورا" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/36.gif" alt="هورا" border="0" /&gt;سه شنیه بعد&amp;nbsp; از آخرین جلسه پرباری (!!!) که با هم داشتیم برای بار n ام مواضعم رو برای اون کودن ها شرح دادم و کلا آب پاکی رو ریختم رو دستشون! تو ماشین در راه برگشت به خونه بودم که منشیه زنگ زد و با ترس و لرز اون خبر مسرت بخش رو داد و من هم گقتم باید کتبا اعلام بشه که اگه شما نامه ای دیدید من هم تا امروز دیدم! موسس و اولین کارمند یه شرکت رو اخراج کنی اونم بدون مقدمه و تلفنی و بدون اعلام کتبی!! اینا همچین آدمهایی هستن!! عزل و نصب های شبانه!! و چون من می دونستم این خواب رو گذاشتن آخر سال تعبیر کنن و تا اون موقع من رو بچزونن منم پیش دستی کردم و اونا هم عین یه چارپای خوب همون کاری رو کردن که من می خواستم!&lt;img title="مژه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/5.gif" alt="مژه" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;با شوشو رفتیم پیش وکیلمون و شکایتمون رو به جریان انداختیم و اول واسه دست گرمی یه اظهار نامه میره براشون که نذاشتن من چهارشنبه در محل کارم حاضر شم که بعدا مدعی نشن من بدون اطلاع محل کارم رو ترک کردم!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درسته که در این 6 سال از لحاظ مالی پیشرفت داشتیم اما وقتی با شوشو رفتیم تا برای من لپ تاپ بخریم یه کوچولو دلم گرفت! یاد 6 سال پیش افتادم که با شوشو رفتیم لپ تاپ خریدیم تا توی خونه هم کار کنیم و پروژه رو به جایی برسونیم تا شرکتمون بزرگ بشه که بعد از 5 شیش سال بشینیم و سودشو برداشت کنیم! &lt;img title="افسوس" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/46.gif" alt="افسوس" border="0" /&gt; حالا بعد 6 سال رفتیم لپ تاپ خریدیم که بازم از صفر شروع کنیم در شرکت تازه تاسیسمون &lt;img title="خنثی" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/22.gif" alt="خنثی" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;البته داریم به طور جدی به رفتن هم فکر می کنیم.فعلا به هدف ادامه تحصیل تا ببینیم چی پیش میاد! اینجا مملکتیه که اگه بخوای آبادش کنی خونه ات رو ویران می کنن و اگه می خوای خونه ات آباد شه باید در ویرانی مملکتت بکوشی!(دکتر حسابی)&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/53</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8467374/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8467374</guid>
      <pubDate>Sun, 04 Dec 2011 13:33:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اولتیماتوم!</title>
      <description>&lt;p&gt;می خواستم وقتی دوباره میام اینجا از ماشین ظرفشویی جدیدم بنویسم که چقدر دختر خوبیه و کلی کمک حالم شده تو کارای خونه!&amp;nbsp;&lt;img title="قلب" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/8.gif" alt="قلب" border="0" /&gt; می خواستم بنویسم برادر شوشو قول داده!! ماشین که خرید هر هفته مامان جونش رو بیاره تهرون! &lt;img title="کلافه" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/102.gif" alt="کلافه" border="0" /&gt;&amp;nbsp; بگو آخه پسر خوب تو میخوای بری با دوست دخترت حال و حول چرا من رو تو زحمت می ندازی؟!!! &lt;img title="ابرو" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/23.gif" alt="ابرو" border="0" /&gt; می خواستم بگم شوشو بازم یه پروژه دست گرفته!!!!!!!!! عمق فاجعه رو هیچ کس درک نمیکنه جز من! پروژه گرفته یعنی تا اتمامش خواب و خور و تفریح و کلا زندگی تعطیل! روانی میشم وقتی میرم خونه لپ تاپش رو پاشه! داریم شامی چایی چیزی می خوریم منتظره برنامه ران شه! وقتی دارم میرم که بخوابم در حالیکه به صفحه مانیتور لپ تاپ زل زده یه دستشو میاره بالا و میگه شب به خیر!!!!!!&lt;img title="زبان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/47.gif" alt="زبان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه می خواستم راجع به همه این چیزا بنویسم به تفصیل! اما چه کنم که این خوک اعظم قرار را از زندگیم سلب کرده و پیداشم نمی کنم دق دلیمو رو سرش هوار کنم! ترفند کثیفش اینه که بعد اینکه گندی میزنه یه چند روزی میره گم و گورمیشه تا آبها از آسیاب بیافته! اما این دفعه کور خونده! بهش التیماتوم دادم تا 3 دفترش باشه مگر نه باید حرفهایی که بهش می خواستم بگم رو از دهن کارمندهای اون طبقه بشنوه!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جالبه صبح که با عصبانیت رفتم دفترش بعدش منشیش زنگ زد و کلی نصیحت !!! که وقتی عصبانی هستی تصمیم نگیر و اینا میخوان تو عصبانی بشی و بعد پشیمون میشی و .... فکر کن! موزمار هفت خط حتی فکر اینجا رو هم کرده که با پا در میونی منشی ای که حتی با هم سلام و علیکی هم نداریم آنچنان , بخواد منو آروم کنه !&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اما این تو بمیری از اون تو بمیریها نیست! الانم زمان التیماتومم تموم شده باید برم سروقتش ! یه مثلی هست که میگه از آدمی که چیزی برای از دست دادن نداره باید ترسید!! &lt;img title="عینک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/16.gif" alt="عینک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/52</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8426770/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8426770</guid>
      <pubDate>Mon, 28 Nov 2011 11:21:29 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من کدومم؟!</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;a title="conflict" href="http://www.nazeeabbassi.com/blog/2011/04/self-study/" target="_parent"&gt;نازنین عباسی&lt;/a&gt; و تداخل شخصیت ایرانی - امریکایی اش!&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پی نوشت: به نظرم عادتهای ایرانیمون دیگه جزو ژنمون شده و تلاش برای وانمود کردن به کس دیگری بودن بعضی وقتها واقعا خنده دار میشه! بهتره با واقعیت کنار بیایم و حداقل سعی کنیم کدهای تصحیح شده رو به ژنهامون بدیم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خوشحال نوشت: &lt;span class="messageBody" data-ft="{&amp;quot;type&amp;quot;:3}"&gt;&lt;span dir="rtl"&gt;نمیدونم ولی شاید ایرانی بودن تنها چیزیه که باعث میشه آدم تو این دنیا احساس ِ معمولی بودن نکنه!!! &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://rainbow90.persianblog.ir/post/51</link>
      <author>آتی</author>
      <comments>http://rainbow90.persianblog.ir/comments/498019/8373612/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-498019.post-8373612</guid>
      <pubDate>Sun, 20 Nov 2011 12:15:31 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
